تبليغاتX
 پیشو و جوجو
غربت را نباید در الفبای شهرغربت جستجو کرد ، همین که عزيزت نگاهش را از تو گرفت... تو غریبی !

بازم سلام

فقط اومدم یه جوابیه واسه دوستان که نظر میدن بنویسم برم، چون من اینجا دیگه کاری ندارم!!

راستش هر چی بین من و پیشو بوده دیگه تموم شده، یعنی پیشو خواست که تموم کنه، من هم درسته خیلی تلاش کردم تا نره، حتی بعضی وقتها دروغ گفتم، به خاطرش به گناه افتادم، افسرده و درب و داغون شدم، این چند روز آخر حتی التماسش کردم!!!ولی خوب نخواست تا بمونه!!!

شاید خیلی خوار شدم، تحقیر شدم، ولی لاقل پیش وجدان خودم خیالم راحته که واسه رسیدن به عشقم دست به هر کاری زدم، آره شرمنده نیستم!!!

عاشقی اصلا کار آسونی نیس، من هم چون اینو میدونستم هر کاری کردم تا عشقم تنهام نذاره، ولی گذاشت!!!

الان هم این نوشته ها اصلا به معنی التماس و تحقیر نیس، چون دیگه پیشو و جوجویی وجود نداره!!!

من دیگه عشقو برا خودم دفن کردم، پیشو زنده است، نمیخوامم طوریش بشه، یا حتی بلایی که سر من آورد سرش بیاد، ولی عشقش برا من مرد، یعنی خودش کشت، یعنی اگه پیشو خودش، خونوادش و کل عالم و آدم هم خدایی نکرده به پای من بیوفتن تا با پیشو باشم یا باهاش زندگی کنم، خودکشی میکنم ولی همچین کاری نمیکنم!!!

خیال نکنین با گذشت یه هفته ، من خوب خوب شدم و همه چی برام تموم شده، من از همون عید که پیشو باهام سرد شد ذره ذره داشتم می مردم، آره دوستان جوجو دیگه وجود نداره!!!

چون جایی که برا عشق حرمت قائل نشن براش معنایی نداره!!

اصلا حالم خوب نیس، اصلا

ولی بمیرم هم عشقش برام زنده نمیشه!!

عشق رو از زندگیم حذف کردم، فقط با خدا هستم!!!

الان هم یه وبلاگ جدید زدم

شاید یه روزی آدرسشو گذاشتم اینجا

همه تون دوست دارم به خدا

اگه شما نبودین دق کرده بودم

خدانگهدارتون باشه پاکترین و نجیب ترین و مهربون ترین دوستای زندگی من




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 14:48 توسط ..:: جوجو ::..

بهم گفت حتی اگه میخواستمت به خاطر دروغهات دیگه اگه میتونستم هم باهات نمیمونم

خورد شدم

خورد شدم

خورد شدم

من یه دروغگوی بی شعور و احمق

تو چی عزیز دل جوجو؟؟؟

فکر نمیکردم یه روز حتی اگه بدترین گناهم انجام بدم اینو بهم بگی!!!

اما گفتی!!

باشه!!

دیگه جوجویی وجود نداره که !!!

هر چی دلت میخواد فحشش بده!!

جوجو مرده!!!! 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 3:37 توسط ..:: جوجو ::..

چقدر بده همه چیزتو از دست بدی

همه چیز

برام دعا کنید

واقعا دارم میمیرم

حلالم کنید

پیشو و دوستای خوبم

از خدا بخواهید منو از ازین برزخ نجاتم بده

دارم میمیرم ولی نمیتونم بمیرم

شب و روزم کابووسه

حتی تو خوابهای خواهرم هم آدم بد و گناهکاریم

منو ببخشین واسه همه دروغهام

واسه همه بدیهام

خدایا ببخش منو که دوباره رفتم سراغ اون کار

به خودت قسم داشتم میمیردم

دیگه نه

دیگه بسه

دعام کنید

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 18:31 توسط ..:: جوجو ::..

سلام

اینو فقط واسه پیشو مینویسم دوستای خوبم که تا حالا بهام همدردی میکردین ازتون ممنونم ولی دیگه به یاد جوجو نباشین دیگه نه کامنت بذارین نه حالی ازم بپرسین جوجو رفت تا بمیره

پیشوی گلم سلام

میدونم خیلی ناراحتی از دستم به خاطر همه دروغهام حق داری

آره من خیلی چیزهارو بهت دروغ گفتم فقط تو رو قسمت میدم به امام زمان که ازم نپرس چیها

حتی بعضی هاشونم تو همین وبلاگ نوشتم  و باعث شد خیلی ها از تو بدشون بیاد

از شماها هم میخوام که چیزی نپرسین

فقط پیشوی من تو رو قسمت میدم به امام زمان ببخش منو و حلالم کن

شرمنده اتم به خدا قسم

دارم میمیرم

فقط بگو بدئن اینکه بدون چیو دروغ گفتم منو بخشیدی

دوستای گلم شما هم خیال کنید کل این وبلاگ دروغه اگه موچکترین مطلب این وبلاگ باعث شده شما نسبت به پیشو بد فکر کنید بدونید دروغه

اصلا کل این وبلاگ دروغه

پیشو جان و دوستای خوبم فکر کنید همش دروغ بوده منو ببخشید و حلالم کنید

پیشو قسمت میدم به هر چی میپرستی حلالم کن

به خدا قسم به همون خدایی که ستار العیوبه قسم میخورم که عشقم بهت دروغ نبوده گریه هام دروغ نبوده آه و ناله هام در فراق تو دروغ نبوده به خدا حاضرم جونم رو هم برات بدم باور کن حتی دروغهام واسه خاطر این بود که تو رو از دست ندم

جون عزیزترینت حلالم کن بچه ها شما هم ببخشید منو به خاطر دروغهام و منو حلال کنید

ای خدااااااااااااااا دارم میمیرم

پیشوی من ، نفس من، همه هستی من  ببخش منو نذار خدا به خاطر دروغهام بهت منو عذاب بده

پیشوی من فکر بد راجع بهم نکن من بازیت ندادم به جون عزیزم من عاشقت بودم دیوونه وار

الان هم دارم میمیرم باشه تنهام بذار ولی حلالم کن

فکر نکن حرفهای دلتو یا حقایق زندگیتو بی خود بهم گفتی به مولا قسم من هم هر چی تو دلم بود به تو میگفتم همه هستی من!! بعضی وقتها یه دروغهایی میگفتم که خواهش میکنم هیچوقت نخوای بدونی چی هستن ولی به خدا به خاطر این بود که دوست داشتم و نمیخواستم تنهام بذاری

عزیز دلم ببخش منو

اگه اومدی اینهارو خوندی

هیچی نگو که از شرمندگی داغون میشم فقط اگه بخشیدی منو ،تو یه آپ کوچولو بنویس که حلالم کردی

میدونم لیاقتتو نداشتم، میدونم ارزش تو رو نداشتم

میدونم

ولی نگو اینو

داغون میشم

خودم میدونم به روم نیار

من دارم میمیرم

ای خدااااااااااااااااااااااااااا

حالم خیلی بده

خیلی بد

همه چیمو از دست دادم

نمیدونم دیگه با چه امیدی باید ادامه بدم به زندگیم

شما رو به خدا حلالم کنید

پیییییییییییییییییییشو ، حلالم کن

پیشو ازم بگذر

پیشو تو رو خدااااااااااااااااااااا




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 1:41 توسط ..:: جوجو ::..

جوجو رفت بمیره



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 16:2 توسط ..:: جوجو ::..

 

سلام دوستای خوبم

داشتم دیوونه میشدم گفتم بیام یه کم درددل کنم برم، خیلی حالم بده، داغون داغونم، هم به خاطر پیشو، هم اینکه نمیخوام اون گناهو انجام بدم، هر روز جزوه هارو میریزم جلو خودم ، سعی میکنم بخونمشون، اکثرا برام آشنان ، خوب پارسال همه رو خونده بودم، عصبی ام مثل همیشه، دلم واسه پیشو تنگ میشه، یه کم گریه ام میگیره، یه آهنگ میذارم حالم عوض شه، آهنگام همشون غمگینن بدتر دیوونه میشم، چشامو میبندم یه کم، یاد اون گناه می افتم، هنوز هم اون گناهو دوست دارم انجام بدم!!!! ولی توبه کردم، توبه کردم، توبه کردم، چشامو زود باز میکنم، میرم دست و صورتمو میشورم، میخوام برم پایین، ولی حوصله غر غرهای مامانمو ندارم که میگه یا نتی یا خوابی یا با گوشیت ور میری، دختر فلان دوستم امسال حتما قبول میشه ولی تو مثل پارسال هیچی قبول نمیشی، میخوام برم پیش آبجیم ولی باهاش قهرم، به خاطر خوابی که دیدم تو اتاقم راهش نمیدم، خیلی میترسم  باهاش تنها باشم، بعضی وقتها خیلیییی وبدجور شیطون میره تو جلدم، که هیچی حالیم نمیشه ، مثل همون موقع هایی میشم که یهو میخوام از پنجره اتاقم خودمو پرت کنم پایین و هیچی ازم نمونه!!! مجبورم یه کم از خواهرم فاصله بگیرم، از خودم میترسم، اون یکی آبجیم هم که وقتی برم پیشش همش راجع به اون پیشوش که دوسش داره حرف میزنه و بیشتر عصبیم میکنه!!! ترجیح میدم بیام اتاقم!!! یه کم راه میرم عین دیوونه ها!! یه کم با خودم حرف میزنم!!! یه کم ولو میشم رو تخت!!! یه کم گریه، یه کم با گوشی ور میرم!! میخوام بخوابم، اون افکار شوم میان سراغم، بلند میشم جزوهامو بهم میریزم، عین دیوونه ها، دلم واسه پیشو تنگ شده!!!!!!!!!!!!!!!

یه کم نگاه میکنم جزوه هارو، دوباره بهم میریزم، آشفته ام، درب و داغونم، بلند میشم دوباره راه میرم، هی اینور اتاق اونور اتاق، میام سراغ کامپیوتر، یه کم میرم وبگردی، وبلاگ های دوستام، خاطرات و خوشی هاشون با عزیزاشون، دوباره گریه،گریه، گریه، آهنگ میذارم، صداشو بلند بلند میکنم، آبجیم یا مامانم میان دعوام میکنن که صدا آهنگات تو کوچه اس!!!بعد هم دوباره مامانم گیر میده تو هیچی قبول نمیشی، درو میکوبه میره!!! داد میزنم تنهام بذااااااااااااااااااااارییییییییییین!!!!!!

درو قفل میکنم!!! با دستام موهامو میریزم رو صورتم، قاطی پاشتیش میکنم،

عین دیوونه ها!!!! اعصابم خورده!!!!!دوست دارم اون کارو انجام بدم تا آرووم شم، ولی نباید انجام بدممممممممممممممم!!! واااااااااااااای خدا دارم داغون میشم آخه چی کار کنم، یکی از دوستان برام نظر گذاشته که برم پیش یه روانشناس، آخه عزیز دل من، تو که از وضع زندگی من خبر نداری ، من که زندگیم مثل همه نیس، من شرایط خونوادگیم با خیلی ها فرق داره، نمیدونم تو نوشته هام گفتم یا نه ولی پیشو میدونس، من حق ندارم تنها از خونه برم بیرون، همش باید خونه باشم، تو مدت 4 سال دانشگاهم همیشه بابام منو برده و اورده، اونم کجا؟ جایی که با شهر خودم فقط  یه ساعت و نیم فاصله داره، شما که نمیدونید وضع من چیه، من حتی دبیرستانم که میرفتم بابام اسکورتم میکرد منو، البته این اخلاق های بابام شامل همه مون هست ولی رو من سخت گیریش بیشتره، خدا شاهده هم تا حالا کاری ازم ندیده یعنی کار خطایی نکردم که باعث بشه این رفتارهارو داشته باشه، همیشه تو مدرسه جلوی دوستام مسئولای مدرسه مون از خجالت آب میشدم که باید مسیری رو که همه خودشون تنهایی میرن من با بابام باید برم و بیام، خیلی ها فکر بد در موردم میکردن ولی چیزی بروز نمیدادن، بعضی وقتها هم میشنیدم که حرفهایی پشت سر من و بابام میزنن!!! خدایی داغون بودم از اون موقع ها، گفتم برم دانشگاه درست میشه، ولی بدتر شد، حتی اون اوایل که انتخاب واحد دانشگامون اینترنتی نبود باهام می اومد داخل دانشکده، پیش دوستام هم کلاسی هام واقعا آبروم میرفت، چند وقت پیش که پویا رو تو فیلم ترانه مادری میدیدم یا بدبختی هام می افتادم، دلم میسوخت، بابام هم فکر میکنه چون دوستم داره این کارهارو میکنه ولی به خدا زجر کشیدم این مدت، میخوام فوق یه جای دور قبول شم راحت شم از دستشون، خسته شدم دیگه، آره من نه تفریحی دارم نه سرگرمی، صبح تا شب خونه، فامیل هم نداریم تو این شهر کوفتی، تنهای تنهاییم، با فامیلهامون هم زیاد ارتباطی نداریم، سالی ماهی بعضی وقتها فقط همو میبینیم، مامان بیچارم که عادت کرده، آبجیم هم که دانشگاهش اینجاس باز به هوای درس و دانشگاه میره بیرون ، اون یکی آبجیم هم خونه اس  و اونقدر تنبله که از خداشه بابام اینجوری اسکورتش کنه!!!!

به خدا خسته شدم، دلم به همین نت و دوستای اینجام خوشه، نه اهل رفت و آمدیم نه تفریح و مسافرت، همش تنها، تنها،آخه بابا ما هم آدمیم!!!

پیشو هی میگه تنها نمون، تنها نمون، آخه کجا برم ؟ چی کار کنم؟ به خدا دیوونه شدم، اگه یه ذره ایمان ته دلم نبود الان معلوم نبود یا دختر فراری بودم یا خودکشی میکردم یا....

آخه با این وضع من چه جوری برم پیش روانپزشک، باید بابام ببرتم، در جریان کامل همه چی قرار بگیره، بعد هم که فهمید چه دردمه حکم اعداممو صادر میکنه!!

آخ خدااااااااااااااااااا

دارم میمیرم از تنهایی، داغونم!!

من نمیخوام گناه کنم!!

دلم تنگه!!



لينك ثابت نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 17:45 توسط ..:: جوجو ::..

 

 

سلام دوستای گلم ، خوبین؟ طاعات و عباداتتون قبول حق باشه ایشالله

نمیدونم تو شبهای قدر واسه منم دعا کردید یا نه ،ولی من به یادتون بودم و دعاتون کردم!امیدوارم خدا صدامو شنیده باشه!

این شبها خیلی گریه کردم، با خدا حرف زدم، ازش کمک خواستم، به خاطر گناهام  اشتباهام ازش خواستم منو ببخشه!! نمیدونم میبخشه یا نه!! من الان چند وقته که سعی کردم اون گناهو انجام ندم، دیشب هم کلی توبه و استغفار کردم ، ولی بعد از نماز صبح که خوابیدم تو خواب دیدم باز هم اون کار رو انجام میدم!! اینبار خواهرم هم باهام انجامش میداد، خیلی آشفته ام امروز، از صبح نذاشتم خواهر بدبختم پاشو بذاره تو اتاقم، عین روانی ها شدم، اصلا اعصاب ندارم، آخه اون چه گناهی داره خوب، اون اونقدر پاکه که اصلا تو این خطها نیس، ولی من خیلی حالم بده!!! مطلب پیشو هم اعصابمو خورد کرده، اخه این چی بود نوشته!! بهش اس ام اس دادم دعواش کردم بیچاره گفت پاکش میکنم، ولی بعد نمیدونم چرا خواستم تا بمونه!!!

حالم خوب نیس، انگار تو فضام، بعضی وقتها درس میخونم؛ بعضی وقتها تو نتم، و بیشتر وقتها تو تنهایی هام غرقم!! حتی وقتی مامانم و خواهرام میان اتاقم، بعضی وقتها متوجه میشم چندین دقیقه است ساکتم یا اصلا تو هپروتم و نمیفهمم چی میگن، بیشتروقتها نمیشنوم چی میگن!!

دلم واسه خودم تنگ شده، نمیدونم کیم!! دارم چی کار میکنم، هدفم چیه!!

بیشتر به مرگ و اون دنیا فکر میکنم، سعی میکنم کارهامو راست و ریس کنم واسه اونجا، این دنیا واسم هیچی نداره، حس میکنم تنهای تنهام، دلم واسه خدا تنگ شده!!!

میخوام برم پیشش!! میخوام همه لحظه هامو باهاش باشم، میخوام تو این دنیا نباشم، میخوام باهام حرف بزنه، میخوام دوستم باشه!!

دیشب که تو دعای جوشن کبیر میخوندم:

یا حبیب من لا حبیب له

داشتم  آتیش میگرفتم، دلم میخواد کمکم کنه، کاشکی کمکم کنه، ولی اون حتی تو شب قدر هم منو نبخشیده، اخه اون چه خوابی بود من دیدم!! من دیگه نمیخوام اون کارو انجام بدم!! از خودم بدم میاد!! میخوام پاک بشم، میخوام پاک بشم، میخوام پاک بشم !!

آشفته ام ، بی قرارم، آخه چرا

یه ذره آرامش میخوام، یه ذره فقط

کاشکی اون صبح کسی منو نمیبرد بیمارستان، خیلی آرووم بودم، هیچی نمیفهمیدم، چه خوب بود!!

میخوام برم، اصلا خوب نیستم، دستام داره میلرزه، مثل همیشه

دارم خودمو گول میزنم ، من آرووم نیستم، آشفته تر از همیشه هستم، خیلی زیاد

کاش خدا کمکم میکرد

میدونم دارم چرت و پرت مینویسم، ولی چی کار کنم، میخوام خالی بشم، میخوام آرووم بشم، ولی نمیشم، هیچی آرومم نمیکنه!! بهتره برم قرصامو بخورم!!




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 23:49 توسط ..:: جوجو ::..

سلام دوستان

نماز روزه هاتون قبول باشه

الان 3 ساعته که از بیمارستان اومدم!!! آره بیمارستان!! 3 روز بود اونجا بستری بودم!! به خاطر چی؟ پیشو!!!

حتما الان دارین همتون فحشم میدین، میگین خاک تو سرت کنم!! برو بمیر جوجوی سبک و احمق و.....

حق دارین!! همتون حق دارین!! خودم هم خودمو فحش میدم!!

چند شب پیش ، پیشو اس ام اس داد بیا چت، خیلی خوشحال شدم، فورا رفتم، یه کم چت کردیم، دوباره بحث ازدواج و این حرفها پیش اومد، مشکلاتمون و دوری و سن و سال!!!

مسئله سن خیلی برا پیشو مهمه!!! میخواس با یکی عروسی کنه که حداقل سه سال از خودش کوچیکتر باشه!!مشکل اون فقط دوری نیس، سن هم براش مهمه، خیلی خیلی مهم، سر این قضیه خیلی با هم بحث کردیم، گفت من از چند تا مشاور پرسیدم میگن مصلحت نیس همچین ازدواجی، منم گفتم آره ولی اینها اولا واسه اونهایی هست که جوجو چند سال از پیشو بزرگتر باشه، من که فقط چند ماه ازت بزرگترم!!! ثانیا همیشه استثنائاتی هست، من خیلی ها رو دیدم که جوجو بزرگتره و خیلی هم خوشبختن!! نمونه اش مامان بزرگم که از بابا بزرگم از نظر سنی بزرگتر بود!!! اون هم کی؟؟؟ 50 60 سال پیش!!!

ولی اون اصلا زیر بار نرفت!! خیلییییییی عصبی شدم، واقعا داشتم خورد میشدم، گریه ام گرفته بود، گناه من چی بود؟ این که فقط فاصله شهرامون از هم زیاده؟؟ اینکه فقط چند ماه زودتر از پیشو پامو تو این دنیای لعنتی گذاشته بودم؟؟؟ آخه خدا جون من این انصافه؟؟؟

گذاشتم رفتم!!!

اس ام اس زدم خوشبخت باشی، بای برای همیشه!!!

گفت مگه چی گفتم ؟ چرا دوباره مسخره بازی در میاری؟؟

من که دیگه حرفی واسه دفاع از خودم نداشتم!! نمیدونستم چی بگم!! هر کاری کردم قانعش کنم قانع نشد!!! گفتم من که دیگه باهات کاری ندارم برو با همون 3 سال کوچیکتر از خودت عروسی کن!!درسته بهش حسودیم میشه!! ولی کاری ازم بر نمیاد!!!بای!!

اون هم گفت من دوست داشتم و دارم و یه مشت حرف تکراری که همه ان کارها به خاطر تو هست، تو یکی از بهتر از من گیرت میاد و من ارزش تو نداشتم!!!

داشتم داغوووووووووووووووون میشدم، فقط گریه، ضجه، باورتون نمیشه چه حالی داشتم!!! رسما داشتم می مردم، بهش گفتم حالم بده دارم داغون میشم، گفت ضجه های الانت بهتر از مشکلات تو زندگیه!!!

دیگه کم آوردم، نفسم بالا نیومد، داشتم خفه میشدم، حس میکردم داغ کردم، حس میکردم اعصاب سر و صورتم در حال انفجارن!!! بعد از چند دقیقه دیگه هیچی حس نکردم!!!

فردای اون روز چشامو که باز کردم خودمو رو تخت بیمارستان دیدم ، با یه سرمی که به دستم وصل بود !!!سرم درد میکرد!!!

3 روز تو اون بیمارستان بستری شدم، هی فکر و خیال، حرفای روزها اول آشناییم و مدتی که باهاش دوست بودم، حرفای پارسال این موقع هاش، حرفای این روزهاش!!! همش تو ذهنم میومد!!! دوباره فشارم میرفت بالا!!! دوباره آرام بخش بهم تزریق میشد!! دوباره قرص و شربت!! یه مسکن که فقط بخوابم!!! بخوابم تا نفهمم تو چه دنیای نامردی زندگی میکنم!!! دکتره میگفت چته؟؟ کم مونده بود سکته کنی دختر؟؟؟چرا با زندگی خودت اینجوری میکنی؟؟؟ حرفی نداشتم بزنم!!! آروم صورتمو برگردوندم تا اشکهامو که از گوشه چشام میریخت رو صورتم ، نبینه!!!!

خواهرام میگفتن پیشو از همون شب نگرانت بود ، همش حالتو میپرسه، خیلی دلش شور میزنه!!! هیچی نمیگفتم ، تو صورتشون میخندیدم ولی دلم خون بود!!!

آآآآآآآی خدااااا!!!

نمیدونم این چند روز چه جوری گذشت؟ واقعا انگار تو این دنیا نبودم، انگار تو خلا بودم، دلم نمیخواس برگردم به این دنیای لعنتی!!!

دیروز آبجیم گوشی آور برام  گفت پیشو کارت داره!!! تا شب چشام به گوشی خشک شد، ولی حتی یه اس ام اس هم نداد!!! اونجا هم انگار میخواس داغونم کنه !!! میخواس تحقیرم کنه که حتی بمیری هم تو رو نمیخوام!!! نگرانش شدم خودم اس ام اس دادم گفت تو واقعا بیمارستانی؟؟؟؟؟؟؟ کی مرخص میشی؟

واقعا که!!

یه مشت چرت و پرت جواب دادم!!! امروز هم مرخص شدم!! اومدم خونه اس ام اس داده بود، خواستم جواب بدم نرفت اس ام اس هام، زنگ زدم، گفتم اومدم خونه نگران نباش!!!

گفت چرا اینجوری کردی با خودت؟ مثلا میخوای چی بشه یا عوض بشه؟؟؟؟

یه آهی کشیدم گفتم هیچی!!! من که دیگه مزاحمت نمیشم فقط خواستم نگران نباشی!!!

یه جوری حرف میزد تا بیشتر آتیشم بزنه!! که چی آخه؟ چرا تنها موندی؟ چرا این کارا رو کردی؟

انگار نه انگار که خودش منوبه این روز انداخته!!!

کاشکی یه ذره منو میفهمید!!! کاشکی میفهمید!!!

کاشکی میفهمید فشار آدم چی میشه که یهو تا حد سکته میره بالا!!

کاشکی میفهمید وقتی میگم دست خودم نیس ، یعنی چی!!

مهم نیس دیگه!! دیگه هیچی برام مهم نیس!! هیچی!!!




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 15:55 توسط ..:: جوجو ::..

چند وقته باز هم واسه پر کردن تنهایی هام پناه بردم به اون کار، هی عذاب وجدان دارم ، هی توبه میکنم، ولی باز هم .......

شرایط روحیم خیلی بده ، دلم میخواد با یکی حرف بزنم، اما هیشکی نیس، همش صبح تا شب، تو اتاق، پای جزوه های کنکور، با یه امید واهی به اینکه کنکور ارشد تهران قبول شم تا شاید.........

برا دومین بار که اون کار رو انجام دادماس ام اس دادم:

جوجو: سلام خوبی ؟ چی کار میکنی؟

پیشو: سلام ممنون تو خوبی دارم می میرم از تشنگی آخه امروز رفته بودم بیرون تشنه شدم

جوجو: خسته نباشین پس حسابی خوش میگذره تحمل کن تا افطار چیز زیادی نمونده راستی... من..... باز هم...... اون کار رو......

پیشو: یعنی چی؟

جوجو:هیچی

پیشو: یعنی اون کار رو کردی؟ مگه روزه نیستی؟ مگه روزتو باطل نمیکنه؟

جوجو:اولا امروز نه دیشب انجام دادم، ثانیا تو از کجا میدونی روزه رو باطل میکنه یا نه؟؟؟

پیشو: خیلی بی شعوری، اصلا هر کاری میخوای بکن، اصلا همین الانم انجام بده احمق

جوجو:من که نمیخواستم ولی شد دیگه، من واقعا نمیدونم چی کار کنم ، انگار هیچی واسم مهم نیس!!

دیگه اس ام اسی نمیاد برام!!! شب باز هم

پیشو :سلام به سلامتی امشب هم کارتو انجام دادی؟

جوجو:خیلی نامردی، اگه یکی معتاد باشه طرفای شما این مدلی ترکش میدن؟ مثلا تو قرار بود کمکم کنی

پیشو:من که بلد نیستم ترک بدم من فقط میدونم آدم باید خودش بخواد و فقط خودش باید کار بدشو ترک کنه

جوجو:پس تو واسه چی برگشتی؟آخه وقتی کمک نمیکنی، پس چرا اومدی؟ من باید باهات حرف بزنم تا آدم شم، وگرنه میرم سراغ اون کار، آخه چرا نمیفهمی چی میگم!!!

پیشو:منم  میگم کاری که بخواد با حرف زدن با من کنار گذاشته بشه، همون بهتر که کنار گذاشته نشه!!!

پیشو:من واسه اینکه تنها نباشی اومدم، نه اینکه ترکت بدم،من دیگه تصمیم گرفتم هیچ کاری به این مسئله نداشته باشم مگر اینکه قضیه رو بدونم!!!

جوجو: ممنون واقعا الان که تو اومدی، واقعا دیگه احساس تنهایی نمی کنم!!! من به خاطر تنهایی رفته بودم سراغ اون کار، حالا هم باز تنهام که رفتم سراغش، پس خودتو دیگه خسته نکن، الکی هم نمون،برو لاقل بدونم که مسخره ام نکردی!!!

پیشو:مسخره ات نکردم، من از اول نمیخواستم تنها باشی، ولی به خاطر رفتار تو مجبور به این کارها شدم، الان هم نمیخوام در موردش بحث کنم!!!

جوجو:الان فکر میکنی تنها نیستم؟؟؟

پیشو: اگه خودت بخوای بدون من هم تنها نیستی،ولی اگه نخوای با وجود من هم تنهایی

جوجو:کاش میدونستم تو این وسط چی کاره ای؟؟اگه قراره باشی و منو تنها نذاری،ولی من باز هم تنها باشم که فایده نداره!! من میخوام مثل سابق با هم حرف بزنیم، درد دل کنم، همه چیمو بگم، وگرنه بودنت و احوال پرسی اس ام اسی به چه درد من میخوره؟؟؟

پیشو:خوب من نمیتونم مثل سابق باشم،اون موقع من ....( شهری که اونجا دانشجو بود) ولی الان ....(شهری که خونوادش اونجا هستن) هستم و توی خونه، کافی نت هم که تنها بهونم بود نمیتونم برم(کامپیوترشو برده همونجا) تازه تو باید خودت خودتو درمان کنی،از دست من هیچ کاری بر نمی یاد، فقط تو خودتو عادت دادی به این حرف زدن،که بدون من نمیتونی،از یه طرفم من زیر فشار ازدواجم(آخه خونواده پیشو میخوان پیشو رو زود دامادش کنن!!!!!!)

جوجو: خوب آره راست میگی، اونموقع اونجا.... که بودی، تنها بودی، به یه همدم واسه تنهایی های زودگذرت نیاز داشتی، باید با یکی حرف میزدی، فرقی هم نمیکرد کی، ولی الان دیگه تنها نیستی، پیش خونوادتی، تو 24 ساعت شبانه روز، یه ساعت هم واسه  با من بودن وقت نداری، تحت فشاری واسه ازدواج؛ چی از این بهتر، همسرت،خونوادت، همه کنارتن،خیلی خوبه، خوش به حالت، راست میگی، مشکل از منه، از من خر که اعتماد کردم، همون یه اعتمادم کمرمو شکست، برو خوش باش، کلا هم بی خیال من شو، بای

پیشو:اولا که من دنبال کسی نبودم که تنهاییمو پر کنه، چون اگه یادت باشه، من دوستامو می پیچوندم که با تو حرف بزنم، من اونجا.... اصلا تنها نبودم، که تو بخوای پرش کنی،در ضمن این اعتماد که میگی منم کردم، ولی قرار نبود نتیجه این اعتماد ها ازدواج باشه!!!

جوجو:خوبه ، پس قضیه تنهایی هم نبوده، خوش گذرانی، یا وقت تلف کردن یا دختر بازی از نوع مثبتش بوده!! منظور من از تنهایی پسر ها نبودن، یه دختر که دوستاتو بپیچونی تا مخشو بزنی، بزور شمارشو  بگیری ازش، و 24 ساعت زندگیتو باهاش حرف بزنی ، از عشق و علاقت بهش بگی، و روزی 100 بار قربون صدقه اش بری،حتی ازش بخوای به خاطر تو خیلی از ارزشهاشو  نا دیده بگیره!!!نه عزیز تو به من قول ازدواج ندادی، ولی با رفتارات و حرفات گولم زدی، که فکر کنم وقتی میگی عاشقمی یعنی برام میمونی!!!عاشق واسه عشقش هر کاری میکنه!! تو به من گفتی عاشقمی!! من خیلی احمقم که فکر کردم راست میگی!!!

پیشو: تو همش میخوای ثابت کنی که من مقصرم، باشه من مقصرم!!!ولی اگه من به قول تو گفتم که عاشقتم و زیر حرفم زدم، تو هم گفتی که هیچ وقت عاشق نمیشی و من از تو کوچیکترم!!!

جوجو:نخیر آقای محترم!! من فقط نمیخوام تو خودتو الکی با افکارت تبرئه کنی، تو مقصری، خیلی هم مقصری، تو حق نداشتی با احساسات من بازی کنی!!!آره من بهت گفتم عاشق نمیشم، ازم کوچیکتری، ولی کی گفتم؟ یه ماه بعد از آشناییمون، کی عاشقت شدم، 6 یا 7 ماه بعدش، تو کی آخرین بار به من گفتی عاشقمی؟ فرورودین همین امسال!!  بخدا خیلی نامردی!!

باز هم جوجو: در ضمن من یادمه اون اوایل که تازه شمارم دستت بود، یکی از دلایلم که نمیخواستم بهت شماره بدم رو اینجوری گفتم که میترسم احساساتی بشی، گفتم من که نمیشم، نگران توام، تو هم گفتی نه بابا، من احساساتی نمیشم، همسر من باید حداقل 3سال ازم کوچیکتر باشه،و از این حرفها زدی، ولی چند وقت بعد از عشق و علاقه داشتی خفه میشدی،پس هردمون بر خلاف تصورمون عاشق شدیم، ولی من هنوزم واسه رسیدن به عشقم امید دارم، ولی تو که زدی زیر همه چی، واسه چی عید همین امسال ابراز کردی که عاشقمی؟؟؟

پیشو: باشه حالا که تو میگی نامردم من بهت گفتم عاشقتم؛ منظورم این بود که واقعا دوست دارم، الانم میگم که تو واقعا دختر خوبی هستی، ولی من و تو نمیتونیم  با هم ازدواج کنیم، من از همون اول شرایطمو گفتم واسه ازدواج؛ به قول تو من تو یه برهه ای عاشقت شده بودم ولی خود تو با حرفات این عشقو به کلی از من گرفتی و فقط دوستی موند!!!

باز هم پیشو: تو که همش میگی من از قبل عید نسبت به تو بی تفاوت شدم پس چطور ممکنه تو عید نسبت به تو احساس عاشقی کرده باشم!!!میدونی چیه من هنوزم از تو خوشم میاد، ولی با شرایط پیش اومده اصلا نمیتونیم با هم ازدواج کنیم!!!

جوجو: من دقیقا یادمه تو همین اوایل عید گفتی، رفتار سردت هم از بعد اون شروع شد،عشقی هم که با حرفای من از دلت بره به نظرت عشقه؟؟من اونقدرم احمق نیستم که نفهمم با وضع موجود امکان نداره ما ازدواج کنیم، ولی تعجبم از اینه که ذره ای هم حاضر به تغییر در این وضع نیستی، نه اینکه جنگ کنی ها، نه، اینکه لاقل وقتی من میگم که سعی میکنم دانشگاه تهران قبول شم، یا اینکه حاضرم شهر شما زندگی کنم، باز هم میگی نه!!! واقعا عجب عشق و علاقه ای!! شرایط موجود هم الان به نفع توه، تو که دلبستگی نداری، خونوادت هم از همه نظر دارن حمایتت میکنن، پس دیگه راحت ازدواج کن، ولی سعی کن قبلش یه تعریف درستی از جمله عاشقتم یاد بگیری!!!

پیشو:نمیدونم شاید تعریفم از عشق با هم فرق کنه،من نهایت عشقو بهم رسیدن نمیدونم، بلکه این میدونم که حتی اگه خود آدم فدا بشه،ولی عشقش خوشبخت باشه،منم خوشبختی تو رو میخوام، به خاطر همین اصلا نمیخوام با تو ازدواج کنم، درسته که الان میگی همه چیو تحمل میکنی،ولی تو زندگی واقعی اینطوری نیس،من مطمئنم، نظرم هم در این مورد عوض نمیشه، نمونه اش رو هم تو فیلم روز حسرت میبینی!!

جوجو:تو واسه عشقت هیچ کاری نکردی، واسه اینکه خودتو مجاب کنی میگی خوشبختیمو میخوای، ولی این واقعا بدبختی منه!!! در ضمن من فیلمها رو نمی بینم!!!

 

اون  روزی که با هزاران خواهش و التماس و زبون بازی پیشو مجبور شدم شماره مو بدم بهش، همش نگران بودم، بهش گفتم نمیدونم کارم درسته یا غلط، شاید یه روزی از کارم پشیمون بشم ولی مجبورم کردی!!!

بهم گفت: ایشالله که پشیمون نمیشی!!

و الان ....... من ..........پشیمونم!!! بدجور هم پشیمونم!!!

آخ سرم، امروز با زبون روزه اونقدر گریه کردم که الان داره سرم میترکه از درد!!!

راستی از خواهرم داستان فیلم روز حسرت رو پرسیدم اونجوری که من فهمیدم منظور پیشو این بوده که من هم مثل اون دختر معتاده(مهراوه شریفی نیا ) که عاشق پوریا پور سرخ بوده هستم !!!

نمیدونم چرا از ازل تا ابد زنها هیچ وقت نباید عاشق بشن!! اگه هم بشن یا اشتباهه!!! یا گناهه!! یا حتما باید منجر به ناکامی بشه!!!

خدایاااااااااااااا تو صدامو میشنوی؟؟؟

میبینی چقدر بدبخت و درمونده شدم؟؟؟؟

میبینی؟؟؟

یعنی همه این رفتارها بی جواب میمونه؟؟؟؟




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 23:17 توسط ..:: جوجو ::..

بازم سلام!!

خوبین؟ نماز روزه هاتون قبول باشه دوستان!!

من بازم اومدم با کلی حرف که فکر نکنم بتونم حتی یه ذره شو هم اینجا بنویسم، دلم خیلی پره، اما دستام قدرت نوشتن ندارن، دردم زیاده ولی نمیتونم همه رو بگم، دلم بد جور گرفته، روزی نیس که گریه نکنم، با خودم ، با خدای خودم درد دل نکنم، آخه فقط اونه که منو میفهمه، اونه که از همه چیم خبر داره، اونه که راحت و بدون هیچ قید و بند و نگرانی میتونم حرفامو بهش بزنم، اونه که مطمئنم هیچ وقت تنهام نمیذاره!!!

میدونم همتون خیال میکردید الان که پیشو برگشته ،من حسابی خوشم، مثل اون وقتها هی با هم حرف می زنیم، میگیم، میخندیم، درد دل میکنیم، حتی دوستان پیشنهاد دادن قالب وبمو هم یه کم شادترش کنم، همش واسمون دعا میکنن که بهم برسیم و از این حرفا!!!

اما واقعیت غیر از اینه!!

برگشتن پیشو به خاطر عشق و علاقه و دوستی که قبلا داشتیم  نیس!! اون فقط به خاطر اون مشکلم اومده، همون گناه!!!!!!!! نمیدونم شاید خودشو مقصر میدونه!!! البته کم بی تقصیر نیس!!! من به خاطر مشکلات روحی  نبودن پیشو رفتم پی اون گناه!! واسه پر کردن تنهایی که پیشو واسم ساخته بود!!

پیشو بعد از اینکه دو تا پست قبلی منو خوند دوباره پند و نصیحتهاش شروع شد، فکر کرد دوباره وابسته اش شدم، میبینید؟؟؟ من قرار نیس وابسته بشم!! قرار نیس عشقی باشه!! قرار نیس امیدی واسه بهم رسیدن باشه!! فقط قراره با من باشه تا من گناه نکنم!!! که جدیدا هم میگه: اگه قراره اون کار رو با بودن یا نبودن من انجام ندی یا بدی که فایده نداره!!! باید یه فکر اساسی کنی ، که بدون من این کار رو ترک کنی!!! میگه: نباید با این کارها به من دوباره علاقه مند شی ، چون خداحافظی واست سخت میشه!!!!

حتی یه بار بهم گفت (البته گفتن که چه عرض کنم زنگ زدنی در کار نیس!!! فقط اس ام اس) میخوام بشی همون سحر!!!( آخه اسم اینترنتی من سحر هست همیشه میگفت من نمیخوام با سحر حرف بزنم من جوجوی خودمو میخوام، من فقط با جوجو کار دارم ، سحر بره گم شه، من که با سحر کاری ندارم!!!)

میبینید دوستای گلم؟؟ دیگه جوجو یا سحر براش فرقی نداره!!!

آخخخخخخخخ خدای من !!! تو دلم یه دنیا حرفه!!!

هر کی که اینهارو میخونه کاشکی یه سر هم بزنه به آرشیو وبلاگم تا بدونه من برای اینکه از سحر برسم به جوجو چه ها که نکشیدم!!!

میدونم شرایط ازدواج براش سخته، مشکلات خونوادشو خیلی برام توضیح داده ، ولی واقعا این همه تحقیر و توهین لازمه؟؟؟؟؟؟؟

مگه من میگم به زور بیا منو بگیر که اینجوری برخورد میکنه؟؟ من فقط اون اتفاقاتی رو که تو این سفر افتاده بود رو اومدم تو وب نوشتم، تازه کلی هم احساستمو سانسور کردم و .......

به قول یکی از دوستان اشتباه کردم که آدرس اینجا رو بهش دادم!!!

دلم میخواد بدونه که حتی اگه من روزی صد بار همه براش بمیرم اگه خودش نخواد کسی نمیتونه مجبورش کنه بیاد منو بگیره!!!

دلم میخواد بدونه که این احساسات و علاقه من که شاید تو دو تا پست قبلیم دیده ، از همون وقتی که عاشقش شدم تا الان بدون اینکه ذره ای کمرنگ بشه بوده، هست و خواهد بود، و کسی نمیتونه ازم بگیرتش، چون الکی بدستش نیاوردم!!!

دلم میخواد بدونه چه بخواد ، چه نخواد من امید دارم که بهش برسم و دارم سعی میکنم ، درسته حتی ممکنه حتی اگه تهران هم قبول شم اونقدر نامرد هست که بگه حالا که چی؟؟ بازم نمبتونم کاری کنم!!

دلم میخواد بدونه که من واقعا واسه حل مشکلم بهش نیاز دارم، درسته هیچ وقت نمیتونم بگم اون مشکل چیه، ولی اگه نباشه تضمینی وجود نداره که دوباره پی اون گناه نرم، که خودش هم دید که با چند روز بیتوجهیش باز هم رفتم سراغ اون گناه!!!

دلم میخواد بدونه که منو مریض کرده!!! دلم میخواد درک کنه که واقعا کنترلی رو کارهام ندارم و حتی موقع اون گناه درست بودن یا نبودنشو تشخیص نمیدم!!! دلم میخواد بدونه که وقتی میگم باید باهات حرف بزنم یعنی تو اوج دردم وباید حتما باهام حرف بزنه وگرنه نمیدونم چی میشه!!! دلم میخواد بدونه که وقتی میگم با تو باید حرف بزنم یعنی فقط تو میتونی کمکم کنی نه خواهرام نه مامانم!!! دلم خواد بدونه که هم عاشقشم هم ازش متنفرم!!!!!!!!




لينك ثابت نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 17:15 توسط ..:: جوجو ::..